به مناسبت ميلاد سراسر نور آقا و ولي نعمتمان ، علي بن موسي الرضا – عليه السلام -  خاطره اي به نقل از يك دوست عزيز و بزرگوار در ذهن دارم كه براي ساير رفقا بيان مي كنم:

او مي گفت:

سالي چند بار براي زيارت و پابوس آقا امام رضا – عليه السلام – راهي مشهد مقدس مي شدم و بعد از زيارت آقا چند صباحي در محضر مباركش بودم و بعد به همدان باز مي گشتم ، اين روند ادامه داشت تا اينكه يكبار تصميم گرفتم با نيتي خالص تر از دفعات قبل و به قصد گرفتن حاجتي مهم از دستان مبارك خود آقا راهي مشهدالرضا شوم.

رفتم و بعد از مدتي كه در خدمت حضرت بودم ديگر زمان بازگشت فرا رسيده بود ولي من همچنان از آن الطاف خفيه بي بهره بودم ، با خود انديشيدم كه امشب كه شب آخر است بعد از نماز مغرب و عشا كه در صحن مطهر اقامه مي شود با آقا وداع كنم و با انگشت بر روي آخرين درب حرم مطهر بنويسيم : «آمدم ، نبوديد».

كم كم به موعد نماز جماعت نزديك مي شديم و صفوف در حال شكل گيري بود ولي من همچنان در افكارم غوطه ور بودم . نماز جماعت برگزار شد و دل من شكسته تر از قبل ، بعد از برگزاري نماز هركس به سمتي مي رفت و دور وبرم شلوغ شد ، در آن هياهو و غوغاي جمعيت به ناگاه احساس كردم يك نفر تنه اي محكم به من زد و در گوشم گفت : « نگو آمدم نبوديد ، بگو آمدم نبودم!»

برق از سرم پريد هر چه به اطرف نگاه كردم گوينده ي سخن را نيافتم و در آن شلوغي و ازدحام جمعيت وقتي به خود آمدم كه تمام قامت رو به گنبد نوراني آقا ايستاده بودم و به پهناي صورت اشك مي ريختم...

صل الله عليك يا سيدي يا علي ابن موسي الرضا المرتضي

 حرم مطهر امام رضا