تا بود شنيده بوديم چوب استاد ، اشك استاد را نشنيده بوديم ولي ديديم، بحث بر سر مردي و مردانگي و ايستادن بر سر ارزشها بود و سينه سپر كردن در برابر دشمن در عين گمنامي ، كيست كه نداند مردان بي ادعا چه راه هايي را كه نپيمودند و چه معبرهايي را كه نگشودند ، كيست كه نداند شيرهاي بي باك اين ديار چه غرش هايي كه نكردند و دشمن دون حتي از صداي نفس هاي آنان نيز به وحشت مي افتاد و كيست كه نداند چه دستها و پاها و بدن هايي تكه تكه نشد تا دست ها و پاها و بدن هاي ديگري راهشان را ادامه دهند.

لكن اين دست و پاها و بدن هاي سالم كه ميراث خور همان تكه تكه شده ها اند تا چه اندازه پاسدار حرمت ايشان اند؟ و چقدر حضور ايشان را ارج مي نهند كه حضور نه در موجود كه در وجود است، و چقدر در سيلاب ناملايمات و كوران استحاله ها بر رد پاي آنان گذر كرده و بر آن ايستادگي خواهند كرد؟ و تا كجا در برابر تيرهاي ريا و حسادت مقاومت خواهند كرد؟

چه مي پنداشتيم و چه مي بينيم؟! هر چه هست مرداني مردي چون متوسليان ها و همت ها و باكري ها و چيست سازيان ها و شيران بيشه ي خميني معبري را گشوده اند كه امت را به سوي امامت رهنمون مي سازد اما دريغ از ياران باوفايي كه در اين راه قدم زنند و پرچم از دستشان نيافتد و دريغ از سينه چاكاني كه در مقابله با اسيدپاشي هاي ناجوانمردانه ي دشمن سپر بلا باشند، دشمن با استقامت است و راه ناهموار ، پوتين هايي بايد پوشيد از جنس خارا و كوله باري داشت از جنس الوند و سلاحي داشت از فولاد آبديده،‌ نه آنكه دشمن فقط در بيرون باشد نه! دشمنِ درون است كه دشمن بيرون را گستاخ تر مي كند و وا اسفاها از ميش نماهايي كه صدها برابر بدتر از گرگند.

و ... و ... .

كار كه به اينجا رسيد آسمان چشمان استاد ابري تر شده بود و ميل باريدن داشت ولي ديري نپاييد كه ابرهاي پاييزيِ چشمان بهاري استاد باريد و باريد ؛ و مي باريد به وسعت تمام دشت هاي ايران جاويدان...